T-cup
|
||
به سارا
من دارم کلماتم را گم می کنم.
من انگلیسی را خوب نمی دانم. جواب تمام سوالات در حد کلمات معمولی Good or Bad است. در توصیف حالم، جواب is good or bad and nothing in between
دردم از این نیست. دردم از ندانستن انگلیسی نیست. دردم از از دست دادن فارسی ست. کلمات خودم. کلماتم را دارم گم می کنم. برای نوشتن به فارسی باید فکر کنم. کلماتی مثل آرام،ناآرام، بیزار و قرار را باید فکر کنم تا به خاطر بیاورم.
فارسی من دارد می رود و هیچ زبان دیگری نمی تواند جایش را بگیرد. من کم کم لال می شوم.

یه هو وسط سلکشن آهنگام زد و بهارم بهارم پلی شد. یه هو دیدیم پشت ماشین مامان نشستم و چراغ قرمز و فری بغل دستم. خیابونای ایران و اینا. فری حرف می زد و من گاز می دادم و با آهنگه می خوندم. حواسم به ماشینای بغلی و کلاس زبان یا کاشانه..دور دور تو خیابونای اصفان و عینک دودی قرمزم. استرس بنزین و زود برگشتن یه خونه و دعواهای همیشگی با مامان. آهنگه تموم شد و من با مخ پرت شدم وسط نروژ تو قطار. خسته..بعدش ریدیو هد شروع شد و دوباره خارجٍ خاکستری.

غربت اونجا توی کلاب فکتوری، تو یه گوشه ی ایسلند بود وقتی دی جی یه آهنگی گذاشت و فارسی خوند و من از خودبی خود شدم و به همه می گفتم دیس ایز پرشین دیس ایز پرشین و کسی به تخمشم نبود.
عکس نداره اون موقع ها..
اصفهان بود.
صداش خیلی خوب بود. هر از گاهی می خوند. ایرانی. رفت. نمی دونم با کی. گفتم نرو. رفت. حتا اون روز آخر خدافظی نموند. رفت. با اون. می خاستم بگم بخونه برام. یکی از اون آهنگای غمگینشو. هنوز که هنوزه توی گوشم هس. رفت. دیگه نمی خام ببینمش. احساس بدی دارم. گفت چی کار کنم فاطی؟ گفتم نروو. رفت. هیچ وخ با هم نبودیم. ولی همیشه بود. دستاش. حضورش. چشاش. هول شدن های من. دست و پا گم کردنای من. بغل کردنای عجیب. رفت. آخرش نفهمیدم چطوری رفت. فک می کردم مال منه. آخرش رف. یعنی رفت که رفت. نموند. اون روز آخری نموند. لعنتی

تهران بود. همسایه توی بالکنش باربکیو می کرد. پارتی بود. رفتم پرده رو بکشم. نکشیدم. چراغا رو خاموش کردم. تنها بودم.

ریکاویک بود. سرد بود. یه دریاچه بود وسط شهر یخ زده بود. مث یه میدون بزرگ خالی بود. نه آدم بود نه پرنده. یه نیمکت بود با دو تا آدم. مث عاشقای غمگین به نظر می رسیدن. نزدیک تر که شدم دیدم یکیشون مجسمه است.

یادش به خیر نزدیکای یوش بود و آتیش بود و کباب بود و اسمیرنوف. عباس احمدی هم بود و می خوند که ای دل دیگه بال و پر نداری..داری پیر می شی و خبر نداری..می خوند.. خوب می خوند آقا خوب..

ابرا تا حلق من اومدن پایین. نه من می تونم نفس بکشم نه پنجره ام. امروز سیزده را که دوم آوریل بود رفتیم با تورج در یک رستوران ایرانی در گوشه ی برگن در کردیم. آب از آسمون می ریخت. هیشکی نبود. فقط من و تورج بودیم. کباب خوردیم. دو تا سیخ. برنجمونم گفتیم دوباره برامون بکشه. من همش حواسم به باغ بود و بوی دود و اون شلوغیای چندش که الان خیلی عجیب به شکل غم بود. بعدش چایی خوردیم و از اون خلوت چندش فرار کردیم.
فرق هست بین
Fille in the blanc،
Fill in the blank
و
Feel in the blank.
و من
دختری هستم در میان این همه سفیدی
که تلاش میکنم جاهای خالی[ ِ بعد-از-تو] را
پر کنم؛
ولی بدجوری چالهها عمیقند،
ولی بدجور دکونها بستهن،
ولی بدجور همهچیز پنبهای شده،
ولی بدجور زانوهایم زخم شده.
□
آن یک قدمِ مانده را میگذارم بماند.
آنقدر که سرد شود، سرد شود، سرد شود
و به مرحلهی والای «مهم نیست دیگر» برسد.
بعد تمام فتوحاتم را وقف خیریه میکنم
تا فقط یک وجب (یک قدم) برای خودم بماند.
تو اگر فتحشدنی بودی، خودت میآمدی. حیف دنیاست که زیر دست و پای من و تو بخواهد پر و خالی بشود، دل بندم.

Kevin Bryan, 8, covers his ears and turns away as his father's girlfriend, Rita Green, screams at him in their Long Beach apartment, which is a hangout for numerous addicts.
چند ساعتی/روزی/سالی/هم آغوشی-ای طول می کشد ولی فرو می رود.
پ.ن: فرو می رود به معنای پایین رفتن از گلو، مثل غذا
وقتی خیال و خاطراتت اینچنین راک می زنند
دست ها و رنگ هایم بر همه تان فاک می زنند
موضوع پروژه: انتخاب یک Secret Place و گذراندن وقت در آن جا به نحوی که کِسل نشوید. کسل نشدن محور اصلی پروژه است.
زمان:11:14 صبح
مکان: Secret place
وضعیت: سردرگم، کفری بابت علف های بلندی که مشخص نمی کنند تا کجا پایت باید فرو برود و اینکه زیرشان چه مدل سنگی ست. از این هایی که مچ پایت را می پیچانند یا از این هایی که لیز می باشند. در واقع کفری بابت انتخاب یک سِکرت پلِیسِ راه-مشکل.
زمان: 11:23
وضعیت: کس خل بازی. (Thinking abt who's thinking abt me now. (23=11
زمان: ثبت نشده است
وضعیت: کسل. سرما-حسابی-چشیده
از اینجا به بعد تا آخرش این وضعیت ثابت ثبت شده است.
هُرم
چتر، پیانو، کاغذ، دریا، ...
اینها را ساختهاند، صرفاً برای مواقعی که ضروریـست؛
اما تو که نیستی،
تمام دنیا، مصداق ضرورت میشود.
دود، تخت، پنجره، دوش، ...
اینها را ساختهاند، صرفاً برای بیداریهای قبل از خواب؛
اما تو که نیستی،
تمام دنیا، مصداق خمیازه میشود.
تو،
را ساختهاند، صرفاً برای اینکه زودتر از بیدارشدن، صبحبهخیر بگویی؛
و،
که نیستی،
تمام مصداقهای دنیا، تا لنگ ظهر،
هر ده دقیقه یک بار پُستپُن میشوند.
□ □ □
من میترسم.
میترسم که فردا هم، مثل امروز، باران نبارد.
آنوقت تو اگر موقع قدم زدن لب ساحل گم شوی
- بروی و دیگر هرگز برنگردی -
هیچکس باورش نمیشود، دریا تو را دزدیدهاست.
□
از امشب،
تا وقتی که من دیگر نترسم،
دریا قدغن است.
از امشب،
تا وقتی که من دیگر نترسم،
گمشدن قدغن است.
از امشب،
...
□
بیا آرزو کنیم تا من نترسم؛
آنوقت نه من غصهی گمشدنـت را میخورم،
نه تو غصهی ناباوریهای من را.
□ □ □
تو هرگز فراموش نکردهای
که بهیاد بیاوری،
این همه دلتنگی با هم
توی دریا هم گم میشود.
تو هرگز بهیاد نمیآوری،
اما این آخر خط نیست.
یک نوشیدنی بدون الکل و بلیط برگشت یکسره.
آخر خط همان تختـیـست که صبح ازش بیدار شدی.
□ □ □
بیدار میشوم
خواب دیدم دارم خوابـت را میبینم
توی خواب مُردی.
بیدار شدم،
دیدم همهاش خواب بوده؛
خوشحال شدم.
بیدار شدم،
دیدم همهاش خواب بوده؛
دلم گرفت.
□ □ □
آفتاب عالمتاب،
همین زنیـکهی بیشعوریـست که هر روز صبح
بدون اینکه جُم بخورد، بیخوابی شب قبل را به رُخ آدم میکشد؛
آنوقت آنقدر میتابد و میتابد و میتابد،
تا آدم به گُهخوردن بیافتد و
صدایش کند
آفتاب عالمتاب؛...
یادت رفته؟
□ □ □
با این که واضح بود فِید میشی؛
اما دویدم؛ بدون چتر.
حتی وقتی کاملاً فِید شدی؛
اما دویدم؛ خیس خیس.
بعد خسته شدم، خواستم برگردم؛
اما دویدم؛ با چشمای بسته.
حداقلـش این بود که تو از همهی اینجاها گذشتهای؛
وقتی روی صندلی نشسته بودی و به نقشهی تسخیر بعدیـت فکر میکردی...
و من هنوز نقش یک مستعمرهی پیر را بازی میکنم
که اگر مالیات ماهیانهاش را ندهد، خوابـش نمیبرد.
برای انسان کوچنشین،
سکس
بهترین [عدم]انگیزه بود
تا یکجا بماند و کوچـش به غلتزدن در تخت تبدیل شود.